تبليغاتX
نکته های اخلاقی

اگربارگران بودیم ورفتیم          اگرنامهربان بودیم ورفتیم

شما با خانمان خود بمانید     که ما بی خانمان بودیم ورفتیم

درآستانه سفر به مشهد مقدس ودیدارامام رئوف حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)دعای گوی همگان خواهم بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط م- آرزو  | 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:36  توسط م- آرزو  | 

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، عسگر جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در ولایات ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در شفاخانه بزرگ نرسی دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

نرس از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش

را از دست داده بود. نرس رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که نرس نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس نرس را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.

وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این نرس فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

باتشکراز :مدیریت سایت عکس فرشته ها

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:11  توسط م- آرزو  | 

روزهامیگذشت وگنجشک باخداهیچ نمی گفت، فرشتگان سراغش راازخدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت

آنگاه خدای مهربان فرمود : "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست".

گنجشك‌گفت:لانه‌كوچكي‌داشتم،آرامگاه‌خستگي‌هايم‌بود وسرپناه‌بي‌كسي‌ام بود .تو همان راهم ازمن گرفتي.اين توفان بي موقع چه بود؟چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا وند خطاب کرد : ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت : وچه بسياربلاهاكه به واسطه محبتم ازتو

           دور  كردم و  تو  ندانسته به دشمنی ام برخواستی

 

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

 هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 با تشکر ازمدیریت سایت:" دلم تنگ است"

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:12  توسط م- آرزو  |