تبليغاتX
نکته های اخلاقی
امام(عليه السلام) به صابوني اجازة ديدار نداد:
داستان صابوني بدين قرار است كه: مردي صالح وخيرانديش كه در بصره عطاري مي كرد، مي گويد: روزي در مغازه نشسته بودم كه دو نفر براي خريد سدر، و كافور به در مغازه من آمدند، از گفتار و سيماي آنان دريافتم كه اهل بصره نيستند واز شخصيت هاي بزرگوار مي باشند، زيرا اثر نجابت از چهره شان پيدا بود. ازحال وديار آنان پرسيدم، كتمان كردند، من هر چه اصرار مي كردم ، آنان نيز اصرار به كتمان كردن وپاسخ ندادن داشتند.

در پايان آن دو را به حضرت رسول الله قسم دادم كه خودشان را معرفي كنند، چون ديدند من دست بردار نيستم، گفتند: ما از ملازمان و چاكران درگاه حضرت ولي (عليه السلام) هستيم. شخصي از نوكران آن درگاه با عظمت از دنيا رفته است، صاحب آن ناحيه ما را مأمور كرده كه از تو سدر وكافور خريداري كنيم. وقتي فهميدم كه اينان از ياران آن حضرت هستند بي اختيار به دست و پاي آنها افتاده و تضرع و زاري كردم كه مرا به آن حضرت برسانيد؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:46  توسط م- آرزو  | 

***************رضایت شغلی****************

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی

کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت

رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،"خانم،

می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی

هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد"

. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را

 هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر

 خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به

صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛

به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون

کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

*****************  نحوه بیان*****************

پسرنابینایی کنار خیابان نشسته وکلاهش را جلو پاهایش گذارده بود.پشت سرش تخته سیاهی

نصب بود که توجه عابرین را به خود جلب می کرد.روی تخته سیاه نوشته شده بود:

"من نا بینا هستم کمکم کنید"

هنگام غروب پسرک کلاهش را برداشت مبلغ کمی در آن جمع شده بوددر حدی که پسرک

 توانست فقط چند قرص نان بخرد.روز بعدانسان با سلیقه ای از آن محل عبور کرد.وضعیت

پسرک توجه اش را جلب کرد. سکه  ای درکلاه انداخت وحرکت کرد.بعد از چند قدم برگشت 

ونوشته روی تابلو را پاک نمود وجمله دیگری نوشت. غروب آن روز پسرک متوجه شد مبلغ

ریخته شده در کلاه از روز های قبل بیشتر شده است .روز بعد وقتی آن رهگذربا سلیقه از

آن محل عبور کرد پسرک ازصدای قدمهایش او را شناخت وضمن تشکر علت تغییر در آمدش

را پرسید.آن مرد گفت من کار خاصی نکردم فقط جمله روی تابلو رابه این شکل تغییردادم :

           "امروز روز زیبا وقشنگی است  ولی افسوس من آن را نمی بینم "

******************  درحدتوان*******************

 

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره

دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره‌های

دریایی را می‌گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می‌انداخت.پیر مرد به دخترک گفت:

دختر کوچولوی احمق، تو که نمی‌توانی همه این ستاره‌های دریایی را نجات بدهی،

آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: می‌دانم ولی این یکی را که

می‌توانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت

 و این یکی.....

********************* ایثار***********************

     آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه رسیده بود. نامه ی شرکت بیمه، از لغو

قراردادهای خانواده خبر می داد.خانم خانواده آهی کشید وبا نگرانی از جا برخاست تا

شوهرش را در جریان بگذارد. آشپز خانه بوی گاز می داد.شوهرش سرش را روی میز

 گذارده بود  روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد:
.  
"پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود"

 

 

 

 

 

 سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفر

انسيسكو به والدينش گفت:((پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه

  باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم))

 

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.


پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت

 آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و

جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند))

والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است 

 شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او

 با ما زندگي كند
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط

مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار

 اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي

 ادامه زندگي خواهد يافت.


در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز

 بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك

 ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر

 سراسيمه به سمت سانفرانسيسكومراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني

رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.

 فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

باتشکر  از سایت کلمات قصاربا مدیریت -سرور

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:17  توسط م- آرزو  |