***************رضایت شغلی****************
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،"خانم،
می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی
هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد"
. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به
صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛
به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه
***************** نحوه بیان*****************
پسرنابینایی کنار خیابان نشسته وکلاهش را جلو پاهایش گذارده بود.پشت سرش تخته سیاهی
نصب بود که توجه عابرین را به خود جلب می کرد.روی تخته سیاه نوشته شده بود:
"من نا بینا هستم کمکم کنید"
هنگام غروب پسرک کلاهش را برداشت مبلغ کمی در آن جمع شده بوددر حدی که پسرک
توانست فقط چند قرص نان بخرد.روز بعدانسان با سلیقه ای از آن محل عبور کرد.وضعیت
پسرک توجه اش را جلب کرد. سکه ای درکلاه انداخت وحرکت کرد.بعد از چند قدم برگشت
ونوشته روی تابلو را پاک نمود وجمله دیگری نوشت. غروب آن روز پسرک متوجه شد مبلغ
ریخته شده در کلاه از روز های قبل بیشتر شده است .روز بعد وقتی آن رهگذربا سلیقه از
آن محل عبور کرد پسرک ازصدای قدمهایش او را شناخت وضمن تشکر علت تغییر در آمدش
را پرسید.آن مرد گفت من کار خاصی نکردم فقط جمله روی تابلو رابه این شکل تغییردادم :
"امروز روز زیبا وقشنگی است ولی افسوس من آن را نمی بینم "
****************** درحدتوان*******************
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره
دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستارههای
دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت.پیر مرد به دخترک گفت:
دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی،
آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که
میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت
و این یکی.....
********************* ایثار***********************
آن روز صبح یک دسته صورت حساب تازه رسیده بود. نامه ی شرکت بیمه، از لغو
قراردادهای خانواده خبر می داد.خانم خانواده آهی کشید وبا نگرانی از جا برخاست تا
شوهرش را در جریان بگذارد. آشپز خانه بوی گاز می داد.شوهرش سرش را روی میز
گذارده بود روی میز کار شوهرش نامه ای پیدا کرد:
. "پول بیمه ی عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود"