تبليغاتX
نکته های اخلاقی

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»


شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد. کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.



بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم    ---  برگرفته از سایت :درد دل با خدا

*******************************************************************

 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چکار می کنید ؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.           

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟


فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

برگرفته از سایت :درد دل با خد

******************************************************************

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت :


«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست­دادی،تنها یک روز دیگر باقی­است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . »


لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ »


خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :


« حالا برو و زندگی کن .»


او مات و مبهوت،  به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .


     آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …


او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .


سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .


او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .


او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :


 


 « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »


 

**********************************************************

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:31  توسط م- آرزو  | 

خواب مقبل کاشانی شاعر اهلبیت 

مقبل مداح امام حسین(ع) میگوید : من خیلی عاشق زیارت قبر امام حسین(ع ) بودم، یکی ازتجاربه من گفت من تو را به خرج خود کربلا میبرم .یک کاروانی ترتیب دادند و حرکت کردیم . ولی در بین راه سارقها ریختند و کاروان ما را سرقت کردند و من دلشکسته به گلپایگان برگشتم، یک حسینیه ای بود، دران حسینیه مشغول عزاداری شدیم، تا شب عاشورای حسینی ،  شب عاشورا، را گریه کردیم و سینه زدیم ، روضه خواندیم، سپس من خوابیدم،در خواب دیدم که مشرف شده ام به صحن و سرای اباعبدالله الحسین(ع)  اما یک عده خادمهایی که لباس سفید مخصوص دارند.مامور انتظاماتند . من آمدم در حرم اباعبدالله ، دیدم یکی از خدام  دست مرا گرفت و گفت مقبل صبر کن . گفتم آقا این درخانه مولای من است . چرا دستم را گرفتی ؟  من عاشق  حسینم. می خواهم  بروم  به  زیارت  قبرش . یک  نگاهی به من کرد و گفت مقبل،آرام  بگیر.

 حرم را خلوت کرده اند ،مادرش فاطمه زهرا به زیارت قبرش آمده است . مقبل می گوید: من این حرف را شنیدم برگشتم توی صحن  دیدم در دهلیز وسط صحن یک مجلسی است، یک گروه با وقار، یک عده مردم نورانی نشسته اند، من هم همان دم درنشستم،طولی نکشید دیدم یک شخصیتی که او خورشید است و دیگران ستاره، وارد شد.زیربغل هایش را گرفته اند. قامتش خمیده وهمه بلند شدند و او را صدر مجلس جا دادند. سوال کردم این اقا کیست؟  گفتند:خاتم پیامبران است  پیغمبر فرمود: دیدید حسین را کشتند. پیامبر(ص) سررا بلند کرد و فرمود:  محتشم را بگوئید بیاید و برای ما روضه بخواند. گفت دیدم یک پیرمرد قد کوتا عمامه زولیده، محاسن انبوه آمد جلو،عرض ادب کرد و یک منبر از نور گذاشتند. پیغبر فرمود: برو بالا،

 پله اول ،  دوم .. تا پله نهم ایستاد .من گفنم حالا این دوازه بند شعر که گفته از کجایش شروع میکند، دیدم شروع کرد به خواندن این شعر :

   کشتی شکسته خورده طوفان کربلا                   در خاک و خون فتاده به میدان کربلا

   از اب هم  مضایقه  کردند  ک                     وفیانخوش  داشتند  حرمت مهمان  کربلا

همه گریه کردندد . پیغمبر رو کرد به انبیاء و فرمود دیدید حسینم را لب تشنه کشتند و آبش ندادند؟

محتشم خیال کرد دیگر بس است و ساکت شد. یک وقت پیغمبر فرمود:محتشم روضه بخوان، دلهای ماعقده دارد .

دیدم محتشم عمامه اش را زمین زد .از بالا منبر به پیغمبر عرض کرد، یا رسول ا... اینجا را نگاه کن .

اشاره کرد به گودی قتلگاه.

این کشته فتاده به هامون حسین توست      این صید دست و پاه زده در خون حسین توست

یک وقت دیدم ملائکه دویدند گفتند محتشم بس است، پیغمبرازحال رفت .پیغمبر را به هوش اوردند. پیغمبرعبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت .

 مقبل می گوید :دل من شکست. با خودم گفتم من هم مداح حسینم .چرا رسول خدا به من هیچ نفرمودند؟اما به محتشم عبا دادند. ازمجلس انبیاء بیرون آمدم .هی برمی گردم یک قدم پشت سرم را نگاه می کنم . اشکهای من جاری شد . خدایا حسین(ع) حلقه غلامی به گوش من نکرده است . در این حال دیدم یکی از خدام از توی حرم می دود، صدا زد : مقبل، مادرش زهرا(س) فرمود: مقبل برایم روضه بخواند .

 مقبل میگوید : من اول منبر ایستادم و این شعر را خواندم :

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت            نه شاه تشنه لبان بر جدال طاقت داشت

هوا  ز جور مخالف چوقیرگون گردید            عزیز فاطمه  از اسب   سرنگون  گردید

بلند  مرتبه  شاهی  زصدر  زین  افتاد           اگر  غلط   نکنم  عرش  بر زمین  افتاد

یک وقت گفتند مقبل بس است.  فاطمه زهرا (س) روی قبر حسین(ع) ازحال رفت . 

                                                                                      (گفتار وعاظ ج 4)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:41  توسط م- آرزو  | 

میلاد مسعود حضرت علی (ع)مبارک باد

ای عاشقان ای عاشقان من جان جانان یافتم

ای صادقان ای صادقان من نور ایمان یافتم

ای عاقلان ای عاقلان تا مرتضی بشناختم

هم درد وهم درمان هم فخر سلیمان یافتم

پیامبراسلام(ص)به امیر المومنین(ع)فرمود:

   ای علی چون مردمان در تکثر عبادت رنج برند تو در ادارک معقول -معارف عقلانی والهی- رنج ببرتابرهمه سبقت بگیری.واین چنین خطاب جز در مورد بزرگی چون علی (ع) راست نیامدی که او در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس لاجرم چون با دیده بصیرت وعقل همه ی حقایق را دریافت گفت : اگر پرده برداشته شود بریقین من افزوده نگردد.

چون باده عشق در قدح ریخته اند    واندر پی عشق عاشق انگیخته اند

با جان وروان بوعلی عشق علی     چون شیر وشکر به هم در آمیخته اند

                                                                       ابوعلی سینا

براستی این علی کیست ؟؟؟ آیا انسانی است از جنس خاکیان یا موجود خاصی از افلاکیان این موجود اهورایی کیست که جمعی خدایش خوانند وبر این عقیده جان دهند وگروهی امامش دانند وبرخاک کویش جبین اخلاص سایند . ای علی کیست که همه وجودش قربتا الی الله است وتوسط گروهی در شب قدر به قصد قربت شهید می شود.واین علی کیست که هنگام درد آورترین ضربه مهلک فیزیک آنهم برناحیه سر فریاد آرامش وآسایش وسعادت سر می دهد. جز علی کیست که جامع اضدادباشد اینجاست که جبران خلیل جبران شاعر ونویسنده مسیحی لبنانی می گوید:

علی از این جهان رخت بر بست در حالی که رسالت خود را به جهانیان نرسانده بود.اوچشم از جهان پوشید مانند پیامبرانی که در جوامع بشری مبعوث می شدند در حالی که مردم گنجایش آنان را نداشتند ودر زمانی ظهور می کردند که زمان آنان نبود. خدا را دراین کار حکمتی است که خود بدان داناتر است.

ویامیخائیل نعیمه نویسنده مسیحی می گوید :                                                                             هیچ مورخ ونویسنده ای هر اندازه که از نبوغ ورادمردی برخوردار باشد نمی تواند از انسان بزرگی مانند علی ابن ابی طالب چنان که باید چهره ای حتی در هزار صفحه تنظیم کند.

وبه درستی امروز ما در جامعه علمی ومذهبی وشیعی خودمان هم چنان شاهدیم که اماممان حضرت علی علیه السلام همچنان ناشناخته ومظلوم است . چشمه ای ازعشق او در قلب شیعیانش جاری شده واین چنین بی پروایی می کنند. میلادعشق عالم هستی علی بزرگ مبارک باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:53  توسط م- آرزو  |