|
در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است.
************************************************************* به خداوند نگوئید مشکل بزرگی دارم به مشکلتان بگوئید خدای بزرگی دارم ******************************************************* وقتی می خواهی عیوب دیگران را یاد کنی عیوب خود را به یاد آور ******************************************************** از لجبازی بپرهیزید که آغازش نادانی وپایانش پشیمانی است. پیامبر اسلام ******************************************************** عوامل موهوم پیروزی : در انتظار تصادف نباشید به دنبال بخت واقبال نباشید موفقیت را در بزرگ زادگی وثروت موروثی ندانید معنای غلطی از سر نوشت نداشته باشید ********************************************************** از آنچه با از آن پوزش بخواهی بپرهیز
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:6  توسط م- آرزو
|
براستی دعا کردن یعنی چه ؟؟وچرا دعا می کنیم ؟؟
"دعا کردن نباید جا نشین تلاش وفعالیت شود" شهید مطهری انسان در زندگی گاهی دچار بحران های نا خواسته می شود ویا حوادثی پیش بینی نشده در زندگی اش روی می دهد ویا نیازهایی را احساس می کند که خود به تنهایی توان برآوردن آنها را ندارد به قول امروزی ها به بن بست رسیده است .یا به آخر خط رسیده است .در این لحظات ولحظه های مشابه که دیگر به معنی واقعی کلمه کاری از انسان ساخته نیست به ناگاه قلبش متوجه سمت وسوی دیگری می شود واز قدرت لایتناهی خداوند استمداد می طلبد.خواسته اش را به زبان می آورد واز خداوند می خواهد که اجابتش کند وحتما اجابت می شود به شرط آنکه "مضطر" باشد .(امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء) دعا در یک کلام پاسخ به ندای خداونداست که فرموده اند :ادعونی استجب لکم (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را) وما چرا دعا می کنیم ؟برای اینکه یک بی نهایت کوچک به یک بی نهایت بزرگ پیوند بخورد.والسلام
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:23  توسط م- آرزو
|
به پسرم درس بدهید
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:29  توسط م- آرزو
|
یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:26  توسط م- آرزو
|
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:18  توسط م- آرزو
|
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم و خلاصه زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد . او گفت : آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟ پاسخ دادم بلی. فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی ار آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و آب و غذای کافی دادم، دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک بر آورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشدکردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند ، اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبو ها را رها نکردم در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز هم قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد . در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیشتر از 100 فوت رسید. پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند. خداوند در ادامه گفت : آیا می توانی در تمامی این سال ها که تو در گیر مبازره با سختیها بودی ، در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ، من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم. هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن . بامبوو سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند . زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد می کنی و قد می کشی از او پرسیدم چقدر قد می کشم؟ در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند ؟ جواب دادم : هر چقدر که می تواند گقت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد. پس هرگز نا امید نشو.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:14  توسط م- آرزو
|
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .
و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید . مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد : « پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .» اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:11  توسط م- آرزو
|
خدایش با او صحبت کرد .... خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه»
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:6  توسط م- آرزو
|
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفت زدگی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را بامسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگردرارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه میمیرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع
تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحثو تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضرشوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند،بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقتروزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برقدستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد ومشغول کار شد ..!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:0  توسط م- آرزو
|
مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی
کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود
بیفتد. ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی راکه داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی . دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:53  توسط م- آرزو
|
تقديم به ساحت مقدس حضرت زهرا (س ) به مناسبت میلاد مسعودکوثر رسالت تقدیم می شود اي زلال چشمه ساران فاطمه معني سبز بهاران فاطمه نام تو گل راشكوفا مي كند قطره را مجذوب دريا مي كند از فروغت ماه حيران مي شود چشم شب آئينه باران مي شود توشروع شعرحقانيتي آيت آئين معصوميتي سوره ناب حقيقت چشم تو مي گدازد مصطفي را خشم تو تو فروغ ديده پيغمبري آبروي لاله هاي پرپري اي گل زيباي احمد فاطمه كوثر ناب محمد فاطمه
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:43  توسط م- آرزو
|
نقش معلم : بسم الله الرحمن الرحيم سالها پيش يكي از استادان دانشگاه "جان هاپكينز" دانشجويان خود را مسوول انجام يك پروژه كرد وبه آنها ماموريت داد كه به محله هاي فقير نشين وپائين شهر بروند و200 پسر بچه،بين 12 تا 16 سال را انتخاب كنند ودر مورد گذشته ومحيط خانوادگي آنها تحقيق نمايند ودر نهايت پيش بيني كنند كه وضع آنها در آينده چكونه خواهد شد. دانشجويان بعد از بررسي آمارهاي به دست آمده با صحبت ومشاوره با پسر بچه ها به اين نتيجه رسيدند كه 90درصد از اين گروه در آينده مدت زماني را در زندان به سر خواهند برد . 25 سال بعد گروه ديگري از دانشجويان مامور شدند تا به سراغ همان گروه كه حالا براي خودشان مردي شده بودند ،بروند تاببينند در چه وضعيتي هستند.دانشجويان توانستند 180 نفر از گروه 200 نفري را پيدا كنند ولي دريافتند كه تنها 4تن از آنان مدت زماني را در زندان گذرانده اند. چرااين افرادي كه در محله هاي پر از جرم وجنايت زندگي كرده بودند،سوابق خوبي داشتند؟در بررسي گزارشات اين جمله دائم تكرار مي شد :معلمي داشتيم كه .............. آنها تحقيقات خود را ادامه دادند وديدند كه در 75درصد موارد يك خانم معلم مطرح مي شود.دانشجويان به سراغ اين خانم معلم رفتند تا ببينند چگونه او چنين تاثيري را بر روي اين گروه از دانش آموزان گذاشته است؟آنها مي خواستند بدانند كه چرا آن پسر بچه ها هنوز معلم خود را به ياد مي آورند؟ خانم معلم در جواب سوال دانشجويان گفت:نمي دانم؟ "متحيرم"
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:36  توسط م- آرزو
|
ده دستور از اپيكور: 1- هميشه كار كن 2- هميشه عاشق باش 3-زن وفرزندت را از خودت بيشتر دوست بدار 4- انتظار تشكر از مردم نداشته باش،واز ناسپاسي غمگين مشو 5- در مقابل دشمني به مردم پند بده،ودر برابرتحقير تبسم كن 6- از گزنه طناب بباف واز گياهان تلخ دارو بساز 7-تنها براي اينكه دست افتاده اي را بگيري خم شو 8-هميشه عقلت حاكم بر غرورت باشد 9- هر شب از خودت بپرس : "امروز چه كار خوبي كرده اي ؟" 10-هميشه در كتابخانه ات كتابي تازه ودر يخچال نوشيدني جديد بگذار ودر باغچه ات گلي تازه برويان به نقل از كتاب گلپونه نوشته مهاجر
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:33  توسط م- آرزو
|
از خداوند نيرو خواستم ،
ضعيفم آفريد كه تواضع وبندگي را بياموزم
از خداوند سلامتي خواستم كه كارهاي بزرگ انجام دهم
ناتوانم آفريد كه كارهاي بهتري انجام دهم
از خداوند ثروت خواستم كه سعادتمند شوم
فقرم بخشيد كه عاقل باشم
از خداوند قدرت خواستم كه ستايش ديگران را به دست آورم
شكستم بخشيد كه بدانم پيوسته نيازمند اويم
از خداوند همه چيز خواستم كه از زندگي لذت ببرم
زندگيم بخشيد كه از همه چيز لذت ببرم
آنچه خواستم به من نداد،
آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد
ودعاهاي نا گفته ام مستجاب شدند
وآنها اين بودند:
من هستم در ميان انسانها
وغرق در نعمات پروردگار
از :روي كامپانلا ترجمه : پروين قاضي
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:27  توسط م- آرزو
|
|
src="http://www.hadithnegar.com/code.php?noe=ra&halat=1&color1=&color2=&color3=&width=&height=">Hadith code -->src="http://www.hadithnegar.com/code.php?>noe=ra&halat=1&color1=800000&color2=800000&color3=800000&width=&height=">
|